خنده ی با چاشنی |
||||||||||||||||||||||||||
پنج شنبه 9 تير 1390برچسب:, :: :: نويسنده : مجتبی
از خواب بیدار میشه و میبینه خونه تنهاست.. دقایقی بعد.. همونجور که نفساش تند شده و کارش تموم شده اون خیسی رو با دستمال پاک میکنه از صورتش... + اون پسره بدجور دلش گریه میخواست.. با اون آهنگ قدیمی سی دیِ گریه کرد و روح خودشو ارضا کرد. نظرات شما عزیزان:
آخرین مطالب آرشيو وبلاگ نويسندگان
|
||||||||||||||||||||||||||
![]() |